نوروز امسال شبكه 2 سيما سريال «سير و سركه» را به عنوان گزينه نهايي‌اش روانه آنتن كرد.



سير و سركه، داستان زندگي يك پيرزن در آستانه مهاجرت به خارج از كشور را دستمايه كار قرار داده است. تهمينه پيرزني ساده‌دل و روستايي است كه براي ديدن پسرش فرزاد و عروس باردارش تصميم مي‌گيرد به كانادا سفر كند.


او مدتي در تهران اقامت كرده تا مقدمات سفر را فراهم مي‌كند. ماجراهايي كه در تهران براي اين زن دوست‌داشتني پيش مي‌آيد بخش اصلي درام سير و سركه را شكل مي‌دهد.


در كنار تهمينه چند پيرزن و پيرمرد ديگر همچون سرور خانم و سلطان نيز در نقش‌هاي اصلي ظاهر شده‌اند و موقعيت‌هاي داستاني سير و سركه را شكل مي‌دهند.


اين سريال فرصتي براي پرداختن به روحيات و رفتارها و دغدغه‌هاي قشر كهنسال جامعه فراهم كرده است. در هياهوي آثار نمايشي كه براي كودكان و نوجوانان و بزرگسالان ساخته شده‌اند، معمولا مشكلات كهنسالان به دست فراموشي سپرده مي‌شود.


اين جمله كه همه آدم‌ها روزي به سن پيري مي‌رسند (البته اگر خداي نكرده جوانمرگ نشوند!) حرف تكراري و كليشه‌اي است. ولي همين جمله تكراري در دل خودش حرف‌ها و نكته‌هاي زيادي دارد.


ساخت سريال‌هايي از اين دست به مخاطبان تلويزيوني يادآوري مي‌كند كه رسيدن به سن كهنسالي يك تقدير ناگريز است.


پس انسان‌ها بايد با درك درست از شرايط سال‌هاي دور، خودشان را براي مقابله با مشكلات اين دوران آماده كنند.


ساخت سريال‌هايي با شخصيت‌هاي اينچنيني مي‌تواند هم براي كهنسالان و هم براي ديگر قشر‌ها جذاب باشد.


به عنوان مثال مي‌توان از كارهاي موفقي چون مدرسه پيرمردها و سريال اين خانه دور است ياد كرد كه جزو آثار پربيننده زمان خودشان بودند.


اين آثار هم قشر كهنسال را جذب خودشان كردند و هم با مخاطباني كه در ديگر رده‌هاي سني قرار داشتند به ارتباط خوبي رسيدند.


در بين تله‌فيلم‌ها هم مي‌توان بيا از گذشته حرف بزنيم (ساخته حميد نعمت‌الله) نام برد كه سه زن كهنسال را در مركز ثقل داستان قرار داد.


در اين فيلم تلويزيوني سه پيرزن شوخ و سرزنده راهي سفر زيارتي مشهد مي‌شوند و اتفاقات بامزه‌اي را رقم مي‌زنند.


در سريال سير و سركه تهمينه دارد خودش را براي رفتن به خارج كشور آماده مي‌كند. او زني مقتدر و مصمم است و نمي‌خواهد در ديار غربت پيش پسر و نوه‌اش به اصطلاح كم بياورد.


براي همين به دنبال آموختن زبان خارجي مي‌رود و سعي مي‌كند قواعد و الزامات دنياي مدرن را بياموزد. تهمينه مي‌خواهد در زماني فشرده طرز استفاده از كامپيوتر (رايانه) را بياموزد و به همه ثابت كند چيزي از ديگران كم ندارد.


تلاش و سماجت اين پيرزن ساده‌دل در برخي لحظات سريال ايجاد موقعيت‌هاي كميك مي‌كند، مثل زماني كه تهمينه در زمان مصاحبه براي گرفتن گذرنامه بسختي انگليسي حرف مي‌زند يا وقتي او به مغازه يك خياط مي‌رود و خودش را به آب و آتش مي‌زند كه چند كلمه و جمله انگليسي ياد بگيرد.


اما اين موقعيت‌هاي طنز در اندازه‌اي نيستند كه بتوان سريال را يك كار كمدي دانست. تهمينه به عنوان شخصيت اصلي داستان، موقعيت دوگانه‌اي دارد. او از يك طرف در روستا بزرگ شده و تعاملات اجتماعي خوبي با ديگران دارد.


از طرف ديگر به دليل كمبود امكانات و فرصت‌هاي آموزشي، خودش را جداافتاده احساس مي‌كند. اين موقعيت او را مي‌توان در چارچوب نظريه شكاف آگاهي بررسي كرد.


اين نظريه مي‌گويد: به موازات افزايش انتشار اطلاعات در جامعه توسط رسانه‌هاي جمعي، آن بخش‌هايي از جامعه كه داراي پايگاه اقتصادي ـ اجتماعي بالاتر هستند، در مقايسه با بخش‌هاي داراي پايگاه اقتصادي ـ اجتماعي پايين‌تر، تمايل بيشتري به دريافت اطلاعات در كوتاه‌ترين زمان دارند لذا شكاف آگاهي بين اين دو بخش به جاي كاهش افزايش مي‌يابد.


اين شكاف موجب فاصله گرفتن اقشار مختلف از يكديگر مي‌شود. در سريال سير و سركه، تهمينه سعي مي‌كند فاصله خودش را با تكيه بر قدرت روابط عمومي بالايش پر كند. كارگردان با تكيه بر اين شخصيت روابط جامعه شهري را زير تيغ نقد مي‌برد.


به عنوان مثال در سكانسي كه تهمينه سر كلاس زبان نشسته لب به اعتراض مي‌گشايد و مي‌گويد: شما شهري‌ها عادت دارين به هم اعتنا نكنين و محل نذارين. نه توي خونه سلام و احوالپرسي مي‌كنين و نه جاهاي ديگه.


سير و سركه، ماجراي تلاش پيرزن براي آشنا شدن با مناسبات شهري را در قسمت‌هاي مختلف به تصوير مي‌كشد. اما مشكل اصلي فيلمنامه اين است كه تلاش‌هاي قهرمان داستان هر بار به يك شكل تكرار مي‌شود و وارد موقعيت‌هاي جديد نمي‌شود.


ماجراي آموختن زبان و رايانه آنقدر قدرت ندارد كه بتواند مخاطب را در طول دو هفته پاي تلويزيون بنشاند. اين خط اصلي داستاني هيچ شاخ و برگي هم پيدا نمي‌كند و هر بار پيرزني را شاهد هستيم كه زور مي‌زند چند كلمه انگليسي را درست بيان كند.


همين داستان كم‌كنش و بي‌هيجان نيز با ضرباهنگ كندي روايت مي‌شود. در برخي صحنه‌ها مي‌بينيم احوالپرسي دو نفر با يكديگر چند دقيقه طول مي‌كشد يا اين كه خانواده دور سفره شام نشسته‌اند و هيچ حرف مهمي هم زده نمي‌شود.


اين صحنه‌ها مي‌توانست در تدوين كوتاه‌تر بشود. همچنين اگر درگيري و مواجهه پيرزن روستايي را با آدم‌ها و مسائل شهري بيشتر مي‌ديديم روايت جذابيت بالاتري پيدا مي‌كرد.


يعني شبيه آنچه سال گذشته در سريال پايتخت شاهدش بوديم. در اين سريال اعضاي يك خانواده براي پيدا كردن سرپناه در كلانشهر تهران خودشان را به آب و آتش مي‌زدند و در اين مسير با مشكلات زيادي مواجه مي‌شدند.


در آنجا شرط ماندن در تهران اين بود كه بتوانند بر مشكلات غلبه كنند وگرنه محكوم به بازگشت به شهرستان كوچك خودشان بودند. اما در سريال سير و سركه مشخص نيست آموختن زبان چقدر اهميت دارد. آيا اگر تهمينه زبان خارجي ياد نگيرد زندگي‌اش دچار بحران مي‌شود؟


ديگر خرده داستان‌هاي سير و سركه هم نمي‌تواند ارتباط منسجمي با خط اصلي قصه برقرار كند. بچه‌هاي حاج نصرت براي رسيدن به ارث و ميراثشان به سلطان فشار مي‌آورند.


سلطان در نهايت مصلحت‌انديشي مي‌كند و خانه‌هاي به ارث رسيده از حاج نصرت را بين دختران و پسران تقسيم مي‌كند.


اين ماجرا مي‌تواند خودش داستان يك سريال جداگانه باشد. اما وقتي در حاشيه يك سريال 15 قسمتي بيان مي‌شود بايد ارتباط منطقي با ديگر ماجراها داشته باشد.


احسان رحيم‌زاده – گروه راديو و تلويزيون

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب