مدرسه ما يك ساختمان قديمي با آجرهاي قزاقي بود كه پدرم هم همانجا درس خوانده بود. حياط كوچكي داشت كه در وسطش دو ميله آهني در زمين كار گذاشته بود كه تقريبا هيچ روز سال توري به آن آويزان نبود كه باورمان شود اينجا زمين واليبال مدرسه است.


زنگ‌هاي تفريح معمولا به اين ميله‌ها تكيه مي‌داديم و با همكلاسي‌هايمان حرف مي‌زديم و گاهي كتابي ورق مي‌زديم.


بعدها البته براي اين دو ميله يك تور هم آوردند و براي آن حلقه چسبيده به ديوار يك تور ديگر تا در مدرسه ما هم زنگ‌هاي ورزش واليبال و بسكتبال تدريس شود؛ اما مشكلمان فقط نبود تور نبود چون وقتي تور آمد توپ نبود و اگرهم بود يك تكه لاستيك شكم پاره بود كه به درد شوت شدن هم نمي‌خورد.


زنگ‌هاي ورزش اگر با خودمان توپي مي‌آورديم پر از غلط واليبال و بسكتبال بازي مي‌كرديم و اگر توپي نداشتيم با همان راكت‌هاي زهوار دررفته سرمان را به بدمينتون گرم مي‌كرديم.


روزهايي هم كه هوا سرد بود در كلاس مي‌مانديم و ورزش فكري را به تحرك جسمي ترجيح مي‌داديم و اسم فاميل بازي مي‌كرديم.


اما جايمان كمي تنگ بود. نيمكت‌هايمان كه بيشتر از هزار يادگاري رويشان نوشته شده بود خيلي كوچك بود و وزن ما سه بغل دستي را بسختي تحمل مي‌كرد، اما مشكل ما وقت بازي اسم فاميل اين بود كه همكلاسي‌مان خيلي راحت از روي دستمان تقلب مي‌كرد.


بعضي وقت‌ها كه قرار بود زنگ ورزش را در كلاس بگذرانيم معلم درس‌هاي ديگرمان ساعت ورزش را رزرو مي‌كردند تا به درس‌هاي عقب‌مانده‌شان برسند و اين اوج بدشانسي بود.


البته اگر معلم هنر اين زنگ را براي خودش رزرو مي‌كرد زياد اعتراض نداشتيم چون خطش با گچ آنقدر زيبا بود كه دوست داشتيم او مرتب برايمان بنويسد و ما هم نوشتن مثل او را تمرين كنيم.


اما خط قشنگ او پشت گچ‌هاي نامرغوب و رنگ بد تخته سياه كه در كلاس ما تخته سبز بود مخفي مي‌شد.


او هي گچ را فشار مي‌داد تا ما كلمات را ببينيم اما تخته كه لك گچ روي آن خشك شده بود و تخته پاكن‌هايي كه خيس مي‌كرديم و رويش مي‌ماليديم فقط اوضاعش را بدتر مي‌كرد.


بعد از اين ‌كه تخته‌هاي وايت‌برد در مدارس مد شد هم همين بساط بود، اما به شكلي ديگر چون اين بار ماژيك‌هاي نامرغوبي كه دفتر مدرسه به دست معلم مي‌داد از روي تخته سفيد پاك نمي‌شد و كار به الكل و سابيدن تخته مي‌كشيد.


البته اينها همه اسباب خوشي بود چون براي چند دقيقه هم كه شده نگاه بعضي معلم‌هاي خشن را از صورتمان برمي‌داشت.


بعضي معلم‌هاي ما گچ پرت مي‌كردند و بعضي‌ها ماژيك را چون عصباني بودند و از دست دانش‌آموزان درس‌نخوان گله داشتند.


بعضي‌ها هم به درس مسلط نبودند و بچه‌ها زير بار حضورش در كلاس نمي‌رفتند، البته بعضي‌ها هم اهل تشويق بودند و وقتي مي‌خواستند دانش‌آموز زرنگ كلاس را تشويق كنند از او مي‌خواستند به هر نحوي كه دلش مي‌خواهد همكلاسي‌هاي تنبلش را تنبيه كند.


روزهايي كه وضع اين‌گونه بود كلاس و مدرسه شبيه دو دست مي‌شد كه گلوي بچه‌ها را فشار مي‌داد. مدرسه براي ما مي‌شد آيينه دق، جايي كه دوست داشتيم هر چه زودتر زنگ آخر بخورد و از آن بيرون بزنيم.


خلاصه دوران مدرسه بيشتر ما دهه شصتي‌ها اين‌گونه سپري شد و براي بعضي‌ها سخت‌تر از اين ولي جاي تعجب است كه با اين ‌كه ما 13 سالي مي‌شود كه با مدرسه خداحافظي كرده‌ايم هنوز بسياري از دانش‌آموزان كه وارثان ما در مدرسه‌اند مشتاقانه منتظر به صدا در آمدن زنگ آخر نشسته‌اند.


البته حميدرضا حاجي‌بابايي، وزير آموزش و پرورش قول داده كه اين حس تلخ در فضاي مدارس از بين برود و اوضاع طوري شود كه مدرسه‌اي كه من دوست دارم تشكيل شود يعني مدرسه‌اي كه هم بچه‌ها هم معلمان و هم پدران و مادرانشان آنها را دوست داشته باشند.


اين هم از خوشبختي بچه‌هاي نسل جديد است كه لااقل كساني چنين حرف‌هايي برايشان مي‌زنند حتي اگر اين وعده‌ها دير محقق شود يا اصلا رنگ تحقق نبيند؛ ولي مدرسه‌اي كه من دوست دارم نياز جدي همه بچه‌هاي ايران است مدرسه‌اي كه همه با اشتياق براي ورود به آن لحظه شماري مي‌كنند و وقتي واردش مي‌شوند با آرامش خيال درس‌هاي زندگي مي‌آموزند و شيريني روابط عاطفي با معلم، ناظم و مدير در آن تا سال‌هاي آخر زندگي زير دندان‌هايشان باقي مي‌ماند.


مريم خباز – گروه جامعه

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب